Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387

 یه دختر ( نه از اونایی که آدم فکر ناجور در موردش بکنه ) از خونه فرار میکنه و بعد از یه سری ماجرا بر میگرده خونه.

 

پسر (در حالیکه باور نداره که اون دختر از خونه فرار کرده بوده) : درسته که دیگه این موارد توی کشور زیاد شده ولی فکر نمیکنم تو اینکارو کرده باشی ولی به هر حال تخیل قوی و حس گیری خوبی بود که تونستی به خوبی خودتو جای شخصیت اصلی بزاری و اینطور بیانش کنی !

 

دختر : ------ عزیز...
کاملاً اشتباه کردی.....
فرار دیگه یه چبز معمولی شده....
پس کاری نداره.....!!
...
خیلی راحت آدم می تونه فرار کنه...
و دلیلی هم برای خیال پردازی ندارم!!

 

پ.ن : آیا واقعا زیاد شدن یه مساله باعث عادی شدن اون میشه ؟

آیا واقعا عادی شدن یه مساله باعث میشه که بدون فکر در مورد خوب یا بد بودنش همه اون کارو بکنن ؟ اونم کسایی که یه عمر با مخالفت با اون مساله زندگی کردن ؟

 

پ.ن: شخصیت پسر داستان من نیستم پس در نتیجه دختر شخصیت داستان هم از دوستان من نیست پس لطفا هیچگونه پیش داوری صورت نگیره

شنبه 21 اردیبهشت 1387

آه اسفندیار مغموم!

تو را آن به

که چشم

فرو پوشیده باشی

 

بامداد بزرگ
احمد شاملو

 

پ.ن: نمیدونم به اسفندیار فکر کردین یا نه ؟ ولی خوبه فکر کرده باشین

اسفندیار همونیه که یکی از بزرگترین آرزوهای اون زمانی انسان رو بهش داده بودن یعنی رویین تن بودن رو ، ولی شرطی داشت که اونم زیاده خواه نبودن بود که حالا به هر دلیلی اسفندیار این شرط رو رعایت نکرد و به نبرد با رستمی رفت که هر چند فانی تر از اون بود ولی کسی بود که این نکته رو در اسفندیار کشف کرد که اون نبایست که زیاده خواه باشه و فهمید که تنها قسمتی از بدنش که میتونه آسیب پذیر باشه چشماشه که وسیله دنیا خواهی و حرص و طمعه

و اینجا بود که رستم درست تیرش رو نشونه رفت به چشمای اسفندیار و اونو از تنها نقطه ضعفش از پا در آورد

اسفندیار میتونست به بستن چشماش جون خودشو نجات بده و این چشما همون چشمایی بودن که به اونو به سمت زیاده خواهی و دنیا طلبی سوق میدادن

پس گاهی وقتا برای تمام اسفندیار های مغموم ، شاید بهتر باشه که چشماشونو ببندن تا چیزی رو هم که دارن از دست ندن و طمع بیشتر نکنن

پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387

نه در خیال

که رویاروی می بینم

سالیانی بار آور را که آغاز خواهم کرد

 

احمد شاملو
بامداد همیشه جاوید

 

 

دوشنبه 16 اردیبهشت 1387

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر تو ام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستی ام ز آلودگی ها کرده پاک

ای تپشهای تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پربار تر

ای در بگشوده بر خورشید ها

در هجوم ظلمت تردید ها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

 

این دل تنگ من و این بار نور ؟

هایهوی زندگی در قعر گور ؟

 

 

قسمتی از شعر عاشقانه از فروغ فرخزاد

 

پ.ن : کارام تقریبا به خیر و خوبی تموم شدن من میشه گفت برگشتم

جمعه 6 اردیبهشت 1387

میلاد تو بود

روز میلاد تو

عیسوی وار غسلت دادیم

پادشاه گونه بر تخت ات خواباندیم

و اریکه ات را بر دوش گرفتیم

 

در کوچه ها جار زدیم :

 

آی مردم ! کسی متولد شده است !

کسی متولد شده است !

کسی متولد شده است !

 

همه آمدند

و تو را درون شکم مادرت جای دادیم

و گونه ات را بر خاک نهاده

 

 

پ.ن: پشت این دیوار دو شبه که خیلی صدا میاد ، پشت این دیوار دو شبه که یه صدا نمیاد ، پشت این دیوار دیگه اون صدای آشنا و همیشگی نمیاد

سه شنبه 3 اردیبهشت 1387

گفت : میدونی مشکل چیه ؟

گفتم : چیه ؟

+ : مشکل اینه که آدم خوبیه !

- : چی ؟

+ : مشکل اینه که آدم خوبیه !

آدم که با آدم بدا مشکلی نداره ! چون تکلیفشون روشنه ، فوقش اینه که باهاشون قطع رابطه میکنی !

+ : ولی با آدم خوبا چیکار میشه کرد ؟

وقت که دوسشون داری !

که نمیتونی بگی ! که زود رنجن ! که نمیخوان بفهمن یا قبول کنن که دوسشون داری !

+ : با آدم خوبا چیکار میشه کرد ؟

- : !!!!!!!؟؟؟؟؟؟