Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 23 فروردین 1387

از وقتی وارد ورزشگاه شد چشمم بهش بود

با اون کارایی که میکرد فکر کنم نصفه آدمایی که اونجا بودن بهش توجه میکردن

لباس تیم خاصی رو نپوشیده بود ولی از وقتی وارد ورزشگاه شد درست بین همون دسته ای که نزدیک همون در نشسته بودن نشست و با اون بوقی که نمیدونم از کجا گیر آورد یا بهش دادن شروع کرد به بوق زدن ! بوق هم که نمیزد گلوشو جر میداد که : حمله حمله ..... یا .........تیم ما قهرمانه !

 

کشت خودشو با اون تشویقاش

مطمئنم که خیلیا دوست داشتن جای اون باشن یا حداقل مثله اون باشن

پدری که بچه شم آورده بود واسه تشویق تیم محبوبشون اونو به بچه اش نشون میداد و میگفت : میبینی پسرم ! مشوق یعنی این !! هوادار یعنی این !! میبینی چقدر خوب داره تشویق میکنه ؟ میبینی چقدر تیمشو دوست داره ؟ میبینی چقدر به تیمش علاقه داره ؟ میبینی چقدر خوب تشویق میکنه ؟ هوادار یعنی این !!! دوست دارم وقتی بزرگ شدی تو هم مثله این آقا تیم محبوبت رو طرفداری کنی ! وجود همچین آدمایی واسه یه تیم نعمتیه !

 

همینجور داشت تشویق میکرد و گاهی هم که تیم حریف خوب بازی میکرد یا از تیم خودش جلو میفتاد فحشی نبود که نثار بازیکنا و مربی و دست اندرکاران و کادر فنی و هواداران و ... تیم مقابل نکنه ! افکار کلی آدم رو به گند کشید با بعضی کارا و حرفاش !!

دست آخر هم تیمش باخت !

بازیکنای تیم برنده به نشونه تشکر از هواداران پیرهنای عرق کرده شونو در میاوردن و مینداختن واسه تماشاگران !

با چشمای خودم دیدم که سر یه پیرهن عرق کرده که مال بازیکن تیم مقابل بود که انداخته بود بین تماشاگرا داشت با یکی از هوادارای اون تیم گل آویز میشد و دست آخر هم با کلی تجربه در باب فحش و ناسزا که داشت تونست پیرهن عرق کرده رو بدست بیاره ! اونم پیرهن بازیکنی رو که شاید بیشتر از همه بهش فحش داده بود !

 

دیدم همون پدر رو که با دیدن این صحنه ها مبهوت مونده بود و طوری داشت برخورد میکرد که بچه اش دیگه بیشتر از اون این آقا رو نبینه ! دیدم که خجالت میکشید تو چشای بچه اش نیگا کنه ! دیدم که فقط ساکت بود ! دیدم که دست بچه شو گرفت و میخواست که فقط از ورزشگاه بره بیرون ! دیدم آدمایی رو که واسش سر و دست میشکستن و سوار کولشون میکردنش که صداش به همه برسه ! دیدم که چه جوری با احساسات خیلیا بازی کرد  ! دیدم که یه پیرهن عرق کرده ......