خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 31 فروردین 1387

گاهی وقتا لازم نیست که حتما منظور بدی داشته باشی !

فقط کافیه که منظورتو بد بیان کنی

یا بلد نباشی که منظورتو بیان کنی

و یا بلد نباشی که منظورتو خوب بیان کنی

اونوقت اینطور به نظر میرسه که منظور بدی داشتی !!

یا نه در بدترین حالت اینطوریه که :

متهم میشی به سو نیت !!!

 

 

پ.ن : داداشم گفت ببخشید !

پ.ن۲ : امروز یعنی ۳۱ فروردین روز تولد داداشمه

پ.ن۳ : داداشم خیلی ناراحته

 

سه شنبه 27 فروردین 1387

سیم

سنجاق

و سیاهه ای از تریاک

 

آیا سرنوشت ما همین بود ؟

سیم

سنجاق

و سیاهه ای از تریاک ؟

 

 

ناخدای من

در سرمستی خویش غرق شده است

در بی خویشی خویش مدفون است

ناخدای من

خدای خویش را باخته است

و تنها « نا » یی از آن باقی است

« نا » یی برای آغاز بودن

تا نابودی خویش را به نهایت کمال رساند

« نا » یی برای نابودی

 

سیم

سنجاق

و سیاهه ای از تریاک

سرنوشت ما را اسکندران رقم نزده اند !!

یکشنبه 25 فروردین 1387

سلام

این غریبه منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده بود که تو این بازی باید هفت تا از آرزوهای محال خودتو می نوشتی راستش عمل این دوستمون منو یاد این انداخت که چه آرزوهایی دارم و کودوم آرزوهام محاله و کودوم آرزوم میشه و میتونه عملی باشه

یعنی راستش کودوم یک از آرزوهای ما واقعا محالن ؟

اصلا شرایط تو برآورده شدن آرزوها نقشی دارن ؟

اگه دارن چقدر نقش دارن ؟

راستش بعد از اینکه خواستم این هفت تا آرزو رو بنویسم یه جورایی توش موندم !!

نه اینکه من هیچ آرزویی نداشته باشم یا اینکه هیچ آرزوی محالی نداشته باشم ولی دیدم که این آرزوهایی که من دارم از اونا به عنوان آرزوهای محال اسم می برم همشون به نحوی تحت تاثیر شرایط قرار دارن !

یعنی به شدت تحت تاثیر شرایط قرار دارن

حداقل در مورد من که اینطوره

حالا من چه آرزوهای محالی دارم ؟

یکی از آرزوهای محال من اینه که کاش یه گوشه دیگه ای از دنیا به دنیا میومدم ! (منظورم همین آدمیه که هستم با تمام استعداد های داشته و نداشته خودم و با تمام خصوصیاتی که کمتر از شرایط محیطی خودم اخذ کردم )

اشتباه نکنین این به عنوان نداشتن عرق ملی یا تعصب نداشتن نسبت به وطنم نیست چون من هر کجا که به دنیا میومدم حتما عرق ملی اونجارو داشتم و تعصب اونجارو توی همه زندگیم تاثیر میدادم

یکی دیگه از آرزوهای محالم اینه که یه نیروی خیلی بزرگ و قوی توی وجودم داشتم که هر کاری رو که اراده میکردم با اون نیرو انجام میدادم و همزمان با این نیرو شخصیتی داشتم که هر کاری رو که به ذهنم میرسید اراده نمیکردم که انجام بدم (یعنی یا همزمان این دوتا رو داشتم یا اینکه هیچ کودومشو نداشتم که البته گویا بخش دومش زیادم محال نیست چون الان دقیقا همینجوریم )

یکی دیگه از آرزوهای محالم این بود که میتونستم تو زمان سفر کنم البته بازم واسه این کارم یه شرط دارم که این تواناییم با داشتن جنبه این کار همزمان می بود

یکی دیگه از آرزهای محال من ......

راستش دیگه چیز دیگه ای بشه به عنوان یه آرزوی محال ازش اسم برد به ذهنم نمیرسه

 

حالا شما چه آرزوهای محالی دارین ؟

من به عنوان ادامه این بازی همه لینکامو به این بازی دعوت میکنم ولی اصراری هم بهش ندارم یعنی اجباری در کار نیست هر کی دوست داشت این بازی رو ادامه بده

دوست دارم اگر هم کسی نمیخواد این بازی رو ادامه بده بیاد و از آرزوهای محالش بگه و حتی از آرزوهایی که به نظرش محال میرسه

 

 

پ.ن: من اصولا اهل شعار دادن نیستم و اون آرزوهایی که گفتم همشون واقعا آرزوهای واقعی منن بدون کم و کاست ، پس لطفا کسی گیر نده که داری شعار میدی

جمعه 23 فروردین 1387

از وقتی وارد ورزشگاه شد چشمم بهش بود

با اون کارایی که میکرد فکر کنم نصفه آدمایی که اونجا بودن بهش توجه میکردن

لباس تیم خاصی رو نپوشیده بود ولی از وقتی وارد ورزشگاه شد درست بین همون دسته ای که نزدیک همون در نشسته بودن نشست و با اون بوقی که نمیدونم از کجا گیر آورد یا بهش دادن شروع کرد به بوق زدن ! بوق هم که نمیزد گلوشو جر میداد که : حمله حمله ..... یا .........تیم ما قهرمانه !

 

کشت خودشو با اون تشویقاش

مطمئنم که خیلیا دوست داشتن جای اون باشن یا حداقل مثله اون باشن

پدری که بچه شم آورده بود واسه تشویق تیم محبوبشون اونو به بچه اش نشون میداد و میگفت : میبینی پسرم ! مشوق یعنی این !! هوادار یعنی این !! میبینی چقدر خوب داره تشویق میکنه ؟ میبینی چقدر تیمشو دوست داره ؟ میبینی چقدر به تیمش علاقه داره ؟ میبینی چقدر خوب تشویق میکنه ؟ هوادار یعنی این !!! دوست دارم وقتی بزرگ شدی تو هم مثله این آقا تیم محبوبت رو طرفداری کنی ! وجود همچین آدمایی واسه یه تیم نعمتیه !

 

همینجور داشت تشویق میکرد و گاهی هم که تیم حریف خوب بازی میکرد یا از تیم خودش جلو میفتاد فحشی نبود که نثار بازیکنا و مربی و دست اندرکاران و کادر فنی و هواداران و ... تیم مقابل نکنه ! افکار کلی آدم رو به گند کشید با بعضی کارا و حرفاش !!

دست آخر هم تیمش باخت !

بازیکنای تیم برنده به نشونه تشکر از هواداران پیرهنای عرق کرده شونو در میاوردن و مینداختن واسه تماشاگران !

با چشمای خودم دیدم که سر یه پیرهن عرق کرده که مال بازیکن تیم مقابل بود که انداخته بود بین تماشاگرا داشت با یکی از هوادارای اون تیم گل آویز میشد و دست آخر هم با کلی تجربه در باب فحش و ناسزا که داشت تونست پیرهن عرق کرده رو بدست بیاره ! اونم پیرهن بازیکنی رو که شاید بیشتر از همه بهش فحش داده بود !

 

دیدم همون پدر رو که با دیدن این صحنه ها مبهوت مونده بود و طوری داشت برخورد میکرد که بچه اش دیگه بیشتر از اون این آقا رو نبینه ! دیدم که خجالت میکشید تو چشای بچه اش نیگا کنه ! دیدم که فقط ساکت بود ! دیدم که دست بچه شو گرفت و میخواست که فقط از ورزشگاه بره بیرون ! دیدم آدمایی رو که واسش سر و دست میشکستن و سوار کولشون میکردنش که صداش به همه برسه ! دیدم که چه جوری با احساسات خیلیا بازی کرد  ! دیدم که یه پیرهن عرق کرده ......

چهارشنبه 21 فروردین 1387

توی دنیا خیلی از چیزا میتونن باعث خیلی از نزدیکیا و حتی باعث خیلی از عشقا بشن

حالا این خیلی چیزا میتونن چیزای مثبت و یا منفی باشن

 

توی دانشگاهمون بین ورودی های قبلی از ما یه دختر و یه پسر بودن که معتاد بودن و کمابیش بچه ها از اعتیادشون خبردار بودن ولی هیچکس فکر نمیکرد که اعتیاد باعث آشنایی و نزدیکی این دو تا بشه

از نحوه آشنایی شون کسی زیاد اطلاعی نداره ولی همینو بگم که این دو تا با هم آشنا شدن و به هم نزدیک شدن و حتی کارشون به مرحله ازدواج هم رسید و قرار شده بود که برای شروع زندگی جدیدشون هر دوشون برن و ترک کنن و البته برای این کارم اقدام کردن ولی همون اوایل پسره منصرف شد و ادامه نداد !

یه روزی به طور اتفاقی توی یه مسیر طولانی من و شاهین هم مسیر شدیم ، حس فضولیم گل کرد و وقتی باهاش سر صحبت رو باز کردم فهمیدم که بر خلاف انتظار من آدم کم شعوری نیست و حتی خیلی تیزتر از اونیه که من فکرشو می کردم ! وسط صحبتاش گفت که حتما دوست داری در مورد مساله من و پروانه و قضیه ترک کردنمون چیزایی بدونی !

با اینکه از رو شدن دستم کمی خجالت کشیدم ولی بهش فهموندم که واسم جالبه و اونم قضیه رو واسم گفت که تنها وجه اشتراک من و پروانه صرفا اعتیادمون بود ! اعتیادی که منو به اون و اونو به من نزدیک میکرد و وقتی ما به دلیل شرایطمون به همدیگه علاقمند شدیم و تصمیم گرفتیم که ازدواج کنیم و قبل از اون هم ترک کنیم ، اول ذوق زده بودیم و با اشتیاق هر دومون قبول کردیم ولی وقتی رفتیم جلو ، توی همون دو سه روز اول کاملا وقت داشتم که به این قضیه فکر کنم و این نقطه اشتراک رو پیدا کنم !

مونده بودم که به پروانه هم بگم یا نه ؟ ولی تصمیم گرفتم که بهش چیزی نگم و چیزای دیگه ای رو بهونه کردم و از ترک انصراف دادم و از زیرش در رفتم .

(در حین اینکه داشت این چیزارو واسه من میگفت یه جورایی بغض گرفته بودش و با صدای خفه ای داش حرف میزد )

پروانه چند روز اول از انصرافم خبردار نشد و بعدشم چون دیگه شروع کرده بود و به نوعی مراحل سختش رو گذرونده بود دیگه یا نخواست یا نزاشتن که انصراف بده و ادامه داد و ترک کرد

خیلی براش خوشحالم

دوشنبه 19 فروردین 1387

گفتم : چرا داری زندگی ام را به آتش می کشی ؟

گفت : تو ققنوسی !

می خواهم دوباره متولد شوی

                                جوانتر و زیباتر !!

 

 

پ.ن:‌ اینجا همونجاییه که صلاح مملکت خویش رو خسروان نمیدونن !

 

پ.ن۲: منظور دخالت های بیجا و انجام کارایی از جانب خود آدم واسه آدمه که یعنی مثلا من صلاحتو میخواستم و صلاحتو بهتر از خودت میدونم و این برات بهتره !

شنبه 17 فروردین 1387

فیلم سنتوری رو بیشتر دوستان دیدن

نمیخوام در مورد سنتوری صحبت کنم ولی با دیدنش یه چیزی یادم افتاد که بهونه ای شد واسه طرحش

در مورد ازدواج و زن و شوهر و عقد و قول ها و قسم ها

 

تا اونجایی که من میدونم موقع عقد ، عروس و داماد به همدیگه و به خودشون در حضور جمع قول میدن و قسم میخورن که در بد و خوب و در سختی و شادی کنار هم باشن و همدیگه رو تنها نزارن !

 

پس چرا هانیه این فیلم و هانیه های دیگه گاهی این قول و قسم یادشون میره و وقتی به روزای بد میرسن و به سختی میخورن و از طرفی هم یکی دیگه از راه میرسه فراموش میکنن که چه روزای خوبی با این آدم داشتن و حالا که نوبت سختی و روزای بد زندگی رسیده باید کمی تحمل کنن و سعی کنن که این مانع رو به کمک هم رفع کنن

آیا این درسته که زیر قول و قسم و همه چیزای دیگه بزنن و با اونی که تازه از راه رسیده برن ؟ و آدمی رو که همه خوشی هاشو به پای این هانیه ریخته و در کنارش بوده رو تنها بزارن ؟

 

 

 

 

پ.ن: منظورم فقط موقعیت مطرح شده تو این فیلم نبود و هستند کسایی که نه معتاد میشن و نه کار خلافی میکنن ولی اونا هم تنها می مونن

 

پ.ن2: کاش یه نفر مشخص کنه که اون شرایط بد و سختی که هانیه ها قرار بوده که در اون شرایط همراه و کنار علی سنتوری ها باشن کودومه ؟

   1      2    >>