جومونگ ۵ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 27 بهمن 1386

توی سالن مطالعه نشسته بودیم خیر سرمون داشتیم مثلا درس میخوندیم

ساعت 5 شد رضا گفت نمیخوای بری ؟

چندان حوصله ای واسه موندن نداشتم بلند شدم و گفتم چرا ! میرم

وسایلمو جمع کردم تا برگردم خونه  رفتم سراغ تک تک بچه هایی که توی سالن بودن تا ازشون خداحافظی کنم رسیدم سر میز مجتبی ! از صبح اگه میشمردم حتما بیشتر از 10 بار شده بود که پرسیده بود فردا میای یا نه ؟ منم گفته بودم آره حتما     کاری داری ؟ و اونم هی گفته بود نه همینجوری میپرسم

الانم که رسیدم اول گفت میخوای بری ؟ گفتم آره    گفت فردا که هستی؟ گفتم آره هستم  بعد یه حرف دیگه کشید وسط و آخر حرفش دوباره پرسید فردا که حتما هستی ؟ گفتم آره عزیزم هستم    میام     کاری داری ؟     چیزی میخوای ؟      گفت نه    گفتم خداحافظ

برگشتم که راه بیفتم از پشت صدام کرد که بیا !        رفتم        یه CD از کیفش درآورد گفت این CD همون بازدیدیه که ترم پیش رفتیم تبدیلش کردم گفتم بدم به تو اگه کسی خواست از تو بگیره

 

( از سه نفری که اون بازدید رو ضبط کرده بودن فقط همین یکی هنوز فیلمشو نیاورده بود )

 

بعد دوباره گفت فردا که میای ؟ گفتم آره میام میام میام    گفت چرا عصبانی میشی فردا اومدنی یادت نره این CDرم بیاری

ته دلم یه جوری شدم خواستم پسش بدم ولی دلم نیومد بزنم تو ذوقش گفتم حتما     گفت یادت نمیره که ؟ گفتم نه حواسم هست بعد دوباره دست داد و گفت فقط یادت نره

 

فکرشو بکن یه CD که اتفاقا از نوع فله ای هم بود و نه ضد خش و این حرفا  دونه ای فقط 100 تومنه

داره من و دوستیمونو که خیلی هم ازش دم میزنه با 100 تومن زیر سوال میبره  اونم CD ای که وقتی ازش پرسیدم همین یه نسخه است گفت نه

داره دوستی بین خودمونو که یه جور عشقه شرطی میکنه ! شرطی که میدونی یعنی چی ؟

من به شرطی دوست دارم که تو هم منو دوستم داشته باشی !

عشق و دوست داشتن تنها چیزایی که به هیچ وجه شرط بردار نیستن

جا داره توی کتاب رکوردهای گینس به عنوان اولین کسی که میتونه خیلی راحت عشق و دوستی رو شرطی کنه اسمش ثبت بشه

 

حالم داره  از این دوستیای اجباری که رنگ صمیمیت میگیره به هم میخوره

الان عین سگ از این دوستی پشیمونم