امروز یه جوری ام
شاید بشه گفت دلتنگ ؛ حقیقتش کلاسای ترم آخرمون یه هفته پیش تموم شد
هر کدوم از بچه ها برای فرجه رفتن شهرای خودشون
هنوز امتحانای ترم شروع نشده آدم حس جدا شدن رو داره تجربه می کنه این قضیه برای همه مون یه کم سخته
اینو می شه هم از اونایی که نرفتن و باهاشون حرف می زنی بفهمی هم از اونایی که . . .
آخه بازار اس ام اس انقدر گرمه که ممکنه نتونی حتی 10 دقیقه گوشیتو بزاری تو جیبت
از توی گوشیا انقدر حبابای قلبی شکل بیرون می زنه و می ره بالا و می ترکه که نگو و نپرس
عکسای یادگاری و بلوتوث و ایمیل هم که دیگه جای خودشو داره
میگم خوبه تکنولوژی اینقدر پیشرفت کرده وگرنه بچه های دوره ما می خواستن چیکار کنن؟
بعضی از بچه ها دارن راجع به برنامه هاشون با هم حرف می زنن
یکی می خواد بره سربازی ، یکی می خواد ادامه تحصیل بده ، یکی دیگه میگه من دیگه تعطیل می کنم و میرم دنبال کار ، یکی میگه راستی اگه کار گیر آوردی به منم خبر بده ، بعضیا می خوان ازدواج کنن که البته اینا خودشون سه گروهن : آقا پسرایی که توی شهر خودشون دوست دختر (شما بخونین نامزد ) داشتن یا دختر خانومایی که توی شهر خودشون نشون کرده داشتن و یا گروهی که توی همین دوره دیدن که یه جورایی به درد هم می خورن!
خلاصه همه یه برنامه هایی دارن که بهش فکر کنن ، البته نه همه ی همه
ولی همه بچه ها یه جورایی حس غریب دلتنگی رو دارن اما اونایی که برنامه جدید دارن شاید این جدایی چندان براشون سنگین نباشه و یا بتونن یه جوری تعدیلش کنن و خیلی زود بتونن باهاش کنار بیان ولی اونایی که برنامه ندارن چی؟
یعنی واضحتر بگم : من چی ؟
من چی ؟
من چی ؟
بلاتکلیفی داره پدرمو در میاره!!!