سریال کره ای ققنوس سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 14 بهمن 1388

نمیدونم کجا خوندم یا شنیدم که مغز انسان روزانه (یا شایدم در طی یه ساعت) شصت هزار فکر رو مرور میکنه یا بررسی میکنه

حالا کاری به آمار دقیقش ندارم ولی میخوام بگم که در مورد من یکی این موضوع انقدر بیراه نیست و اگه بگم که بیشترم هست شاید حرف گزافی نگفته باشم ولی وقتی میام و میخوام که یه چیزی بنویسم که , باب صحبتی با دوستان باز بشه و یه کمی اجتماعی عمل کنیم و از انزوا بیایم بیرون و به قول قدیمیا تو خودمون نریزیم , نمیدونم چرا نمیشه و حرفی یا مطلبی یا فکری به ذهنم نمیرسه و اینه که در کل روز میتونی تو فکر غرق بشی و وقتی که شب میخوای دو کلام از حرفایی رو که تمام روز فکرتو مشغول کرده بود رو به زبون بیاری مخت قفل میکنه یا به قول امروزیا هنگ میکنه

هیچی دیگه ! همین!

شنبه 26 دی 1388

دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد

سعادت آنکسی دارد که از تنها بپرهیزد

همیشه از شنیدن این بیت یه جور حس ناخوشایند بهم دست میداد و دوسش نداشتم و حالاشم نمیدونم چرا؟


تنهایی مفهوم غریبی است مخصوصا توی دوران معاصر که دیگه میشه گفت یه معضل اساسی شده و بیشتر و چشم گیرتر به نظر میاد

یکی میگفت این دوران معاصر عجب دورانیه! خیلی خنده داره! بشر هر چی تلاش میکنه که مشکلاتشو از بین ببره نه تنها مشکل از بین نمیره بلکه بغرنج تر هم میشه!

خود مشکل به جا می مونه و همیشه وجود داره ولی انگار ماهیتش عوض میشه! مثلا همین ماشین و هواپیما و قطار و ... اومدن که فاصله هارو از بین ببرن, یه جورایی هم موفق شدن ولی خوب که دقت میکنی می بینی که فاصله سر جاش هست ولی انگار از اول میخواستن که مسافت رو کم کنن چون فقط مسافت کم میشه و بشر با همه تلاشش انگار که هیچ کاری واسه این فاصله و از بین بردنش انجام نداده که هیچ , بلکه مشکل بیشتر هم شده

مساله تنهایی هم دقیقا مثله همین می مونه! آدمیزاد اومد که با اختراع وسایلی , تنهاییشو با وجود کسان دیگه ای پر کنه اما نتیجه چی شد؟
اومد نامه رو اختراع کرد , تلفن , موبایل , اینترنت و .... امادست آخر بازم همه تنهان و این فقط یه شعار مسخره است که:

هیچکس تنها نیست!

که دولتمون داره بهمون تحویل میده

اگه یه چن ساعت توی وبلاگای هر کودوم از سرورهای پشتیبانی وبلاگی مثله بلاگ اسکای و بلاگفا و پرشین بلاگ و میهن بلاگ و .... بگردی غیر از اونایی که تو لایه بیرونی درک از تنهایی گیر کردن و توی بلاگشون که معمولا به نظر من و شما , مسخره هم میاد از تنهایی نوشتن و از اینکه کجایی؟ از وقتی رفتی منم تنهام و از این حرفا.....!! اونایی هم که کمی درونی تر به مساله نیگا میکنن یه جورایی دارن از تنهایی گلایه میکنن , یه جورایی میخوان از تنهایی فرار کنن

انگار همه وسایل و اختراعات , فقط ظاهر ارتباط داشتن رو ممکن کرده تا به نظر تنها نرسی ولی در مورد ذات درک تنهایی نه تنها کاری نکرده بلکه شدتش رو هم بیشتر کرده! میگی چطور؟ خب من نوعی , وقتی با کسی ارتباط ندارم , تنهام و حداقل این امید رو دارم که اگه امکان ارتباط با کسی رو داشته باشم اون حتما منو درک خواهد کرد و منو خواهد فهمید ولی وقتی در عین ارتباطم با افراد مختلف می بینم که درک مشترک و متقابلی از هم و از مفاهیم مورد بحثمون نداریم بیشتر و بیشتر به تنهایی میرسم و پی میبرم ! و این تنهایی , درونی تر و شاید نهادینه تر میشه!

یعنی وجود وسایل ارتباطی بدون توجه به درک ذات تنهایی , یه جورایی امید رو از آدما دزدیده!

یه بار داشتم به این فکر میکردم که تنهایی منو چه کسی میتون پر کنه؟ بعد به این فکر کردم که برم به اونطرف قضیه و از اون ورش نیگا کنم و سعی کنم ببینم که من تنهایی چه کسی رو میتونم پر کنم؟ و چطور؟ مساله بغرنجی شد برام, اینکه من تنهایی چه کسی رو میتونم پر کنم؟ و این سوالیه که به هر کسی که میرسم که تنهاست (تقریبا تمام آدمایی که می بینم) بررسی میکنم تا ببینم آیا میتونم یه جورایی ,  حتی اگه کوچیک , میتونم تنهاییش رو پر کنم؟ و چطور؟ و نتیجه ای که میگیرم میدونین چیه؟ که من چقدر تنهام! نتیجه اینه که من چقدر تنهام! حتی با در نظر گرفتن اینکه اگه بتونم یا اگه نتونم (تو هر کودوم از اینا) که به کودوم از اینا عمل کنم بازم به تنهایی خودم میرسم

چرا اینطوری شده؟ یه بار یه جایی میخوندم که: دانش در زمان ما بیشتره یا مثلا در زمان دقیانوس؟ میدونین جواب چیه؟ برخلاف انتظاری که شاید شما هم داشته باشین که ناشی از سوتفاهم حاصل از استفاده کلمات به جای هم باشه , باید بگم که دانش در زمان (مثلا) دقیانوس بیشتر از این زمان بوده! جواب این بود که چیزی که الان بیشتره و ما اونو به اشتباه , دانش معنی میکنیم اطلاعاته! اطلاعات به معنای داده ها!

توی عصر ما داده ها زیادن اما چیزی که کمتره , دانشه , برخلاف گذشته که دقیقا برعکس بوده گویا! این یه نوع خود گول زنیه شایدم ضمیر ناخود آگاه ما داره مارو گول میزنه , چیزی که در مورد تنهایی هم صدق میکنه

تقریبا بیشترین عاملی که باعث تنهایی مون میشه چیه؟ به نظرتون پارامترهای زیاد انتخاب یه دوست و یه همراه نیست؟ چیزایی که به عنوان معیار مطرح میکنیم؟ شاید من اشتباه میکنم ولی فکر میکنم اگه ما واقعا به ذات معیار و اون چیزایی که ما در ذهنمون ساختیم فکر و دقت کنیم و اونارو با هم مقایسه کنیم (ساخته های ذهنی و واقعیت ها ) خیلی از اونارو دور خواهیم ریخت و متعاقب اون اگه نخوایم کسی رو از این فیلتر رد کنیم و ..... در کل ساده بگم واقع بین باشیم و از این وسواس بیخود دست برداریم و هر عملی رو با فکر انجام بدیم و نه صرفا با داشته هایی که بهمون رسیده بی اینکه بدونیم چرا؟ و از کجا؟ و مشتق شده از چه فلسفه ای؟ فکر میکنم میتونیم حتی به تنهایی هم غلبه کنیم و چیزی به اسم تنهایی اگه از بین هم نره حتما کمتر خواهد شد! البته امیدوارم!

البته این حرفم نتیجه گیری برای این موضوع نبود و همونجوری که گفتم همه ما به نوعی تنهاییم و توی عالم بلاگ نویسی (اگه حرفم رو نوعی توهین یا برداشت یا قضاوت تلقی نکنین) میتونم به صراحت بگم که اون کسی که تعداد لینکای بیشتری داره , تنهاتره!


پ.ن: این یه مقاله علمی یا چیزی مشابه اون نیست مطلبی است که ذهن منو مشغول کرده بود اگه قصوری داره ببخشید و اگه هم کسی خواست تکمیلش کنه من با کمال میل می پذیرم مطلبشو با اسم خودش بزنم کنار این مطلب(حتی اگه رد نظر من هم باشه)

دوشنبه 21 دی 1388

دقیق یادم نیست ولی سه یا چهار هفته است که دارم به این فکر میکنم که:


کعــــــبه سنگی است که ره گم نشود

حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست

جمعه 18 دی 1388

Son umut kirildi..........


bir il bundan qabax, ATAM bizi tak buraxib getdi

hala indi da darin darin nisgillar uragimda var ki hec zaman bitmaz

پنجشنبه 17 دی 1388

گاهی وقتا داشتن یه چیزی برای یکی میتونه انقدر مهم بشه که برای حفظ کردنش حاضر باشه هر کاری انجام بده تا اون چیز رو داشته باشه و بتونه حفظش کنه 

این مساله گاهی میتونه در مورد آدما هم باشه و اونم وقتیه که یکی اون یکی رو دیوانه وار دوست داشته باشه (نمیتونم اسمش رو عشق بزارم چون به نظرم خیلی متفاوته) این دوست داشتن گاهی انقدر افراطی میشه که بصورت انگلی صورت میگیره یعنی اینکه اون کسی که طرف مقابلش رو دوست داره بطور صد در صد و کاملا و فقط و فقط به خودش فکر میکنه و اپسیلونی هم به فکر طرف مقابل نیست و براش شخصیت حقیقی و انسانی قایل نیست و فقط تو ذهنش به فکر به دست آوردنشه که دقیقا همونجوری که به داشتن یه (مثلا) خودنویس فکر میکنه به اونم همینطور فکر میکنه و این باعث میشه که گاهی کارایی بکنه که طرف مقابل خودش رو بیشتر از اینکه جذب خودش بکنه و یا یه جورایی خودشو به اون نزدیک کنه , خودشو از اون , و اونو از خودش دور کنه

در بدترین حالت ها و در جنون آمیزترین حالتها این کار به کشتن طرف هم ختم میشه اما شایعترین حالتش که الان ماها بیشتر با اون سرو کار داریم تو مسایل عشقولانه امروزیه که یکی از طرفین برای به دست آوردن اون یکی هر کاری میکنه و گاهی دست به کارایی میزنه که باعث میشه ضرر و زیان زیادی به طرف مقابل برسونه که معمولا در عادی ترین حالت رسوا کردن طرف مقابل و لطمه به آبروی اونه! حتی گاهی این کار بصورت عمدی انجام میشه و به افرادی که این کارا رو میکنن به خیال خودشون دارن یه جورایی طرف رو به اسم خودشون ثبت میکنن یا خودشون رو به نام اون ثبت میکنن (!) یا یه همیچین چیزی!!!

اینکارشون توی جامعه ما با بافت فرهنگی سنتی که رگه هایی از تجدد رو به زور درش جا دادن , انگشت نما کردن خود و دیگریه که مثلا اسم خودشو روی طرف بزاره که کسی نزدیکش نشه , تازه با کمال وقاحت اسمشم گذاشتم بیمه کردن


پ.ن: این مطلب مشغله ذهنی دیروزم بود و دیشب چن تا از کلمات کلیدیشو نوشتم که امشبی که احتمالا دغدغه فکری کمتری داشته باشم پرداختش کنم که اتفاقا امروز و امشب هم سرم خیلی خلوت تر (!) از دیروز بود طوری که اصلا کل مطلب از یادم رفته بود و وقتی به کلمات کلیدی که دیروز یادداشت کرده بودم نیگا میکردم تقریبا چیزی دستگیرم نمیشد تا اینکه به سختی و به هزار زحمت جمع و جورش کردم اگه ایرادی داره یا نارساست یا احساس میشه که مطلب ناقصه بزارین پای.............

..........

بزارین پای خودم


شنبه 12 دی 1388

دیروز به علت مشغله زیاد یادم رفت بگم که:


این درخت خوشگل که من خیلی دوسش دارم تولدشه و دو ساله شد

جمعه 4 دی 1388

مقدمه:

توی هر نقطه از این کره خاکی جنگهایی بوده و هست و احتمالا خواهد بود و توی هر جنگی یه طرف شکست خورده و یه طرف پیروز بوده و هر طرفی که شکست خورده چون نیروهاش کشته شدن غمگین و سوگوار بوده و هر طرفی که پیروز بوده با وجود کشته شدن تعدادی از نیروهاش به علت پیروزی کلی که به دست آوردن خوشحال و شادمان بودن و جشن و سرور و رقص و شادی داشتن

هر قوم شکست خورده ای قسمتی از نیروهاش و گاهی قسمتی از مردمش رو اعم از زن و مرد به اسارت داده و هر قوم پیروزی اسرایی داشته که به نسبت فرهنگ رایج در اون منطقه و متناسب با میزان کینه ای که بین دو طرف بوده با اسراش برخورد میکرده , هر قوم شکست خورده ای غنایمی رو اعم از مال و سرزمین و دسترنج و طلا و جواهر زنان و ... از دست میداده و هر قوم پیروزی غنایمی رو به دست میاورده , و چون تاریخ رو قوم غالب می نویسه (و البته قشر فرهنگی اون قوم) از شدت وحشی گری که در ذات جنگ هست و احتمالا از طرف نیروهای خودشون اعمال شده کم میکنه و خودشو برحق نشون میده و از پیروزی خودش به عنوان یه حماسه و یا واقعه بزرگ و به یادماندنی و اثرگذار یاد میکنه و طرف شکست خورده رو به عنوان یه جور تبهکار یا قوم منحرف یا هر صفت منفی که در اون دوره از زمان مهم باشه نسبت میده و معرفی میکنه و این میشه که تاریخ همیشه زشتی کمتری از واقعیت در خودش داره


تروی:

فیلم تروی رو نمیدونم کسی دیده یا نه؟ ولی میخوام مختصری از اون رو اینجا نقل کنم

تروی یه سرزمین بوده که انگار در نزدیکیه یونان بوده و دوتا همسایه علی رغم تمام مسایلی که بینشون بوده داشتن در صلح و صفا زندگی میکردن و فقط مواظب بودن که به حد و حدود اون یکی تجاوز نکنن که موجبات ناراحتی خودشون و اونا رو فراهم نکنن تا اینکه پسر کوچیکتره شاه تروی گویا برای مسافرت میره به کشور همسایه , و اونجا با دختر برادرزاده اونجا یه قضیه عشقی پیش میاد و عاشق معشوق میشن و چون پیش بینی میکردن که این وصلت احتمالا صورت نمیگیره و خیلیا سنگ جلوی پاشون میندازن , خودشون مساله رو حل میکنن پسره اون دختر رو با خودش میاره به کشور خودشون و این میشه آغاز یه جنگ که بین دو کشور شروع میشه

تو این جنگ دو چهره برجسته داریم که یکیش آکیلیس از کشور یونان و یکی دیگه هکتور از کشور تروی هست که هر دو شخصیت های برجسته ای هستن

آکیلیس چهره ای است که علی رغم اینکه با فرمانروای یونان مشکل داره و اونو قبولش نداره ولی توی جنگ حضور داره و برخلاف چهره فرمانروا که یه چهره منفور و زورگو معرفی شده یه چهره معقول و منطقی تر نشون داده شده , منتها با این تبصره که اون یه سربازه!  از طرف دیگه شاه تروی کسیه که به شدت دنیا دیده و سرد و گرم چشیده است و آدم درست و منطقی است که هکتور که پسر بزرگتر اونه رو به شدت تایید میکنه و در موردش در یه صحنه ای میگه که هیچ فرمانروایی پسری مثله تو نداشته و نخواهد داشت

این دوتا یعنی آکیلیس و هکتور نماد دو طرف هستن و جنگ در واقع جنگ بین اینهاست تا جنگ دو کشور , یعنی شکست هر کودوم از اونا شکست سرزمینشون رو نشون میده و رقم خواهد زد

در اینجا می بینیم که یکی از دو طرف جنگ لزوما نباید بد باشه هر چند که فرمانروای یونان بد بود اینو به این خاطر گفتم که بگم گاهی دو طرف یه دعوا لزوما آدمای بدی نیستن ولی به علت اینکه یه اختلاف نظری بینشون پیش اومده از حالت عادی خارج شدن و هر آدمی که از حالت عادی خارج بشه هیچوقت به طور معمول و معقول و منطقی برخورد نمیکنه

خلاصه اینکه بعد از کش و قوسهایی که در طی جنگ پیش میاد , هکتور می میره و آکیلیس بر خلاف عرف رایج اون زمان , جنازه هکتور رو روی زمین میکشه و با خودش میبره و احترامی براش قایل نمیشه و حتی حق داشتن جنازه رو هم از تروی میگیره و این نیست مگر کشته شدن پسر عموی کوچکترش در اثر یه اشتباه که توسط هکتور کشته شده و باعث اصلی اون کسی نبوده جز خودش و چون آکیلیس اونو خیلی دوست داشته یه نفرت عمیق درش ایجاد میشه که باعث بروز چنین رفتاری از سوی اون میشه

اگه بخوایم با معیارهای این زمانی بخوایم بگیم در واقع آکیلیس کسی نبوده که صاحب چنین مرامی بوده باشه و به قول خودمون آدم با معرفتی بوده و مرام پهلوانی رو تا حد زیادی داشته و رعایت میکرده و دست کم میشه گفت که اینقدر نامرد نبوده

اینجا لازمه بگم که در حین این جنگ آکیلیس دختر عموی هکتور رو از یکی از معابد اسیر میگیره و چون اون رو در چادر خودش نگه داشته بود کم کم عاشق اون میشه و شیفته اش میشه ولی چون در حال جنگ بودن کاریش نمیشد کرد

دست آخر چون تروی مقاومت خوبی از خودش نشون داد و اجازه فتح کشورش رو به یونان نداد و چون لشگر کشی در اون سطح هزینه زیادی برای یونان داشت و بعد از اتفاقاتی که افتاد و آکیلیس دیگه از جنگ دلسرد شده بود یونانی ها تقریبا عقب نشینی کردن و در این هنگام بود که در بین تروجان ها شادمانی از پیروزی برقرار شد

در آخرین لحظات آکیلیس تصمیم به انتقام میگیره و یه اسب چوبی رو که توش بهترین افرادش رو مخفی کرده بوده به عنوان یه یادگار به تروی تقدیم میکنه که اونا هم اون اسب رو به داخل قلعه میبرن و بعد از شادمانی و رقص و بزن و بکوب وقتی که همه میخوابن , آکیلیس و دوستانش از داخل این اسب بیرون میان و اونارو غافلگیر میکنن و اینطور میشه که جنگ با شکست تروی و کشته شدن آکیلیس توسط برادر کوچیک هکتور به پایان میرسه و دست آخر فرمانروای یونان مردم باقیمونده از تروی رو هم به عنوان برده و اسیر با خودش میبره


مقدمه دوم:

آیا رسم و رسومات جنگی در بین منطقه خاورمیانه امروزی در زمان امام حسین چطور بوده؟ یادمه که یکی از همسران امام حسین شهربانو بودن که گویا دختر شاه ایران بوده و که بعد از جنگ ایران و اعراب به عنوان برده در بازار کوفه یا مدینه میخواستن به فروش برسوننش

آیا اعراب جاهلی اون زمان که تازه کمی از ایمان آوردنشون میگذشت و چندان هم از اون تفکر جاهلی و اون حال و هوای جاهلی دور نشده بودن در اون سرزمین خشک و بی آب و علف (عربستان و اطرافش) وقتی در جنگی پیروز میشدن چه رفتاری میکردن؟ بیشتر دنبال چی بودن؟

چه جور غنایمی رو دوست داشتن ؟ آیا براشون وسعت سرزمین ( اونم سرزمینی که فقط صحرا بود و بیابون )براشون اهمیت داشت؟ یا نه دنبال غنایمی مثله کنیز و نوکر و طلا و جواهر و مال و اموال بودن؟ ( اونم کنیزی که حتی در خود اسلام هم , برای خوشی صاحبش هست و همبستری با کنیز برای اربابش مجازه و هیچگونه تجاوزی محسوب نمیشه)


کربلا:

یه عده به رهبری کسی به نام حسین بن علی که مخالف خلیفه وقت بودن و نمیخواستن که باهاش بیعت کنن قصد سفر به کوفه رو که از قضا مرکز خلافت پدرش بوده و اونجا طرفداران بیشتری داشتن رو میکنن در آغاز این سفر به حج میرن و در ماه محرم الحرام که هیچ عربی شمشیر به کمر نمی بست با شمشیر بسته به کمر به حج میرن و از اونجا راهی دیار کوفه میشن

حسین بن علی پیشاپیش کسایی رو برای بررسی وضع کوفه و جمع آوری سپاهی از اونجا به این شهر میفرسته و نه تنها انتظارات پیش بینی شده بر آورده نمیشه بلکه فرستاده ها هم کشته میشن

حسین بن علی و سپاهش در طول راه که بیشترش رو طی کرده بودن و دیگه نزدیک کوفه هم رسیده بودن به این نتیجه میرسن که از اینجا رونده و از اونجا مونده شدن

در نزدیکی کوفه سپاهی از طرف خلیفه وقت به استقبالشون میاد که ببینه اونا چه قصدی دارن و وقتی از قصد اونا آگاه میشه در همونجا جلوی هم صف آرایی میکنن و جنگ در شرف آغازه

در این حین حسین بن علی به عنوان فرمانده سپاه به سپاهش میگه که در اینجا قراره جنگی رخ بده و هر کسی که عذری داره میتونه از همینجا برگرده , در این زمان خیلی از نیروهاش شبانه ترکش میکنن و فقط چندین نفر از یارانش باقی می مونن

جنگ شروع میشه و نتیجه از اول معلومه که ارتش پرشمارتر به راحتی میتونه که ارتش کم شمارتر رو شکست بده و همین اتفاق هم میفته

مطابق معمول اون زمان عرب , مال و اموال قوم شکست خورده به عنوان غنایم به یغما میره و بقیه اگه نخوایم بگیم که به عنوان کنیز و نوکر , به راحتی میتونیم بگیم که به عنوان اسیر به اسارت میرن و بازم همون میزان نفرتی که قبلا هم گفتیم و بازم همون شرایط و فرهنگ رایج باعث میشه که قوم پیروز سر کشته شدگان قوم شکست خورده رو ببرن و به عنوان درس عبرتی برای ترسوندن کسایی که به نحوی با حکومت وقت مشکل دارن در شهر بگردونن و اسرا رو هم همراه اونا بگردونن و طبیعی هم هست که به جشن و شادمانی و احتمالا رقص هم مشغول بشن که حالا یا به میل خودشون بوده و یا به اجبار

در اینجا چیزی که جالبه ارتباطهای افراد طرفین دعوا قبل از بروز این جنگ هست که بیشتر جلب توجه میکنه و اون اینکه بیشتر اونها در جنگ های قبلی در کنار هم در یه جبهه جنگیدن و برای پیروزی یه هدف تلاش کردن , بیشتر اونا با هم قوم و خویش بودن و حالا بینشون شکاف افتاده , حتی اگه قضیه امان نامه یادتون باشه ... , بیشتر اونا یا خودشون یا پدرهاشون کسایی بودن که به خاطر خدماتشون به اسلام شهره بودن و پیامبر حتی در مورد بعضی هاشون تعریفات و دعاهایی هم داشته مثله پدر سعد بن ابی وقاص و .....


حالا من به عنوان یه آدم , فارغ از گرایش ها و اعتقادات دینی و باوری , میخوام بدونم که چه تفاوتی بین تروی و کربلا هست؟ اگه بعد دوست داشتن و اعتقاد رو کنار بگذاریم چطور میتونیم بینشون قضاوت کنیم و با چه معیاری و چطور میتونیم بگیم که کودوم حق بودن و کودوم ناحق؟

از کجا بفهمیم و بدونیم که جنگ , جنگ قدرت نیست؟ یا جنگ شرافت؟ و یا از کجا بفهمیم که این جنگ ناشی از یه سوتفاهم , یا یه اشتباه کوچیک از سوی یکی از طرفین نبوده؟


پ.ن: اشتباه نکنین من قصد هیچ توهینی رو ندارم و قصد هم ندارم که یه حماسه یا یه نهضت رو کوچیک کنم یا.... فقط میخوام تفاوت ها رو بدونم


پ.ن: اگه دوستان ناراحت نشن دوست دارم که کامنتهای این پست رو تا چن روز تایید نکنم و بعدا تاییدشون کنم و اگه لازم باشه و یا اگه بتونم به بعضی از کامنتها جواب خواهم داد

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>